تبليغاتX
زندگی با عشق

"بار الها                                                قلب من

برای همسایه ای که نان مرا ربود، نان

برای دوستی که قلب مرا شکست، مهربانی

برای آن که روح مرا آزرد، بخشایش

و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق می طلبم."

 

دکتر علی شریعتی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 بهمن1388 توسط فخری
                      رقص

 «هنگامی که منابع درونی آدم ها را آزاد می کنید٬دیدن آنچه رخ می دهد خیلی دلپذیر است..»مارتا گراهام


از هیپ هاپ تا بابا کرم٬راک ن رول تا دیسکو یا تکنو٬هر چیزی که دلتان بخواهد...یکی را می گذارید پخش شود .صدا را تا جایی که دلتان بخواهد بلند می کنید ورقص این قانونمند ترین شکل حرکت آدمی وقتی می خواهد برسد به بن آنچه بوده چقدر دلبخواهی دلبرانه پیدا می کند.در را می بندید ونوررا تا جایی که چشم چشم را....وتن به موسیقی می دهید.

اول موج آرام وریز روی گردن وسر وشانه ها که سر می خورد از بازوها وتاکمر پایین می آید.کمر نرم به دوّارمی افتد وزانوها را تسخیر می کند...پنجه ها به تبع زانوها راه می افتند.با موسیقی چپ وراست می روید بالا وپایین می شوید تن تان را می سپارید به موسیقی.چشم ها نیمه بسته می شوند ودر ودیوار وآنچه در اتاق است را آن قدری می بینید که بهشان نخورید...ذهنتان تحت فرمان صدا در می آید...تحت فرمان ریتم...یک دو...سه...دور اتاق می چرخید.ضربان قلبتان در ریتم می افتد.پاهایتان در ریتم می افتد.موسیقی طناب که نه٬تابی می شود که به شیرینی گرفتارش آمده اید.پایین پریدن از آن به این سادگی ممکن نیست.باید صبر کنیدتا از دور بیفتد...

مثل سرخ پوستی که دور آتش می رقصد.مثل سیاه پوستی که با ضرب آهنگ طبل خودش را به خدایش می رساند.مثل رقاص کاتاکالی٬هر حرکت می شود "مودرا" یی خاص خودتان... 

«هرگونه بازدارنده‌ی عاطفی، جسمانی یا ذهنی‌ای که در زندگی شخصی خود داریم،
همان موانعی هستند که جلوی بیان کامل آفریننده‌ی ما را می‌گیرند.»آنا هلپری

این رقص به "نگارش خودکار" سورئالیست ها می ماند.با بدن نوشتن...رها از قواعد تانگو و والس.. بنشین توی دلت وبگذار تن و موسیقی عشق بازیشان رابکنند.بگذار یادت بیاید رقص چرا وچگونه اختراع شد.آنجا که زبان حرفی برای گفتن نداشت...مثل وقتی درآغوش معشوقت ساکتی وداری تمام حرفهای نگفته ی روز را نشان اش می دهی وتن ات گرفتار آهنگ او می شود.

"وقتی کلمات نارسا هستند به حرکت نیاز است.شالوده ی تمام رقص ها چیزی عمیق در درون شماست."مارتا گراهام

 گفتن وفقط گفتن هر چند یکی از بهترین راههای بیان وبروز است ومعمولی ترینشان٬اما بهترین انها نیست.ما فقط جانور سخنگو نیستیم.فقط روی دوپا راه نمی رویم.ما با بیانمان ٬حرکت مان را کنترل می کنیم.بایک جمله ی به ظاهر بی ربط یا تکان دست یا سر منظورمان را به مخاطب می رسانیم.

"من چنین انسانی می خواهم٬با بازوانی گشوده در زمان وفضا٬نه انسانی که دست هایش را به روی شمک دردمندش چلیپا کرده باشد.رقصنده نباید کارش احساس برانگیز باشد٬باید حرکت برانگیز باشد."آلوین نیکلائیس

 مجله هزارتو

پی نوشت: همه چیز در این جهان می تواند در قالب ملودی بنشیندوبه رقص درآید.شاید نوایی از افلاک ویا شاید نیایشی مثل سماع.هر چه هست شعفی رمز آلود در وجودت برمی انگیزد وتورا لبریز از لذت می کند.  

    


نوشته شده در تاريخ شنبه 17 بهمن1388 توسط فخری

در سرزمینی زیبا٬در آنسوی دیگر سو

بخشهایی از ابدیت ما کنار هم منتظر اجازه ای برای آمدن به زمین وتجربه ی دوباره بودند

خدا وند همه را یکی یکی می فرستاد که بروند

او فقط داشت فکر می کرد واینها را به نظاره نشسته بود

به پیوندی فکر می کرد که با وجود زیبایی هایی که در آن سرزمین دیگر سو از آنها بهره مند بود اورا برای زندگی دوباره در زمین به خویش می خواند

نمی دانم شاید این پیوند عمری به بلندای تاریخ داشته باشد

در همین افکار غوطه ور بود که نوای فرشته ای او را به خود آورد

بیا نوبت تو شده است.آنها تورا چشم انتظارند.

خیلی خوشحال شد

زود نزد خداوند آمد

اجازه ی پیوستنش به ما صادر شده بود

در همین تاریخ

۱۱بهمن ماه به سال ۱۳۸۰خورشیدی ساعت ۱۰ شب برفی ویخبندان زمستان

رسید به زمین٬با اولین مکش اکسیژن به ریه هایش صدای گریه اش بلند شد

نمی دانم شاید لحظه ای دلش برای سرزمینی در آن سو تنگ شده بود

شاید با درک گرمای آغوشم آن سو را به فراموشی سپرد

ومن در گوشش نوای عشق نجوا می کردم

ستاره ی آسمان زندگیمان امسال ۸ سال از درخشش تو می گذرد.

ومن با قلبی لبریز از شکر وسپاس پروردگار عاشقانه تو را در آغوش می فشارم

تو بخش دیگری از احساسات نهفته در وجودم را به من شناساندی.

تو وجود مرا از نو با مطلعی تازه سرودی

تو تنها کسی هستی که مرا "مادر"نامیدی. تولدت مبارک. 

   


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 11 بهمن1388 توسط فخری
                 

در ابتدا آنچه هست همه ی چیزی است که بود وچیز دیگری نبود.

با این وجود همه ی آنچه هست نمی توانست خودش را بشناسد.چون همه ی آنچه هست همه ی آن چیزی است که بود.

وچیز دیگری نبود.

آنچه که هست ...نبود.چون در غیاب چیز دیگر آنچه که هست،نیست.

این همان یکی بود ویکی نبود معروف است که عرفای بزرگ از ابتدای خلقت به آن اشاره داشتند.

اکنون همه ی آنچه هست می دانست هر چه بود همین بود،ولی این کافی نبود،چون او به عظمت مطلق خود صرفاًاز طریق ادراک نه تجربه شناخت داشت.

بنابراین تجربه کردن، خودش چیزی بود که اشتیاق آنرا داشت.

این تجربه صرفاًاز طریق تجلی ذاتش در تعیّن خاصی گاهی ممکن بود،واین تجربه صورت نمی گرفت مگر آنچه نیست در مقابل آنچه هست متجلی می شد.

در غیبت آنچه نیست،آنچه که هست ،ناشناخته می ماند.

به این ترتیب این آن «همه چیز» انتخاب کرد تا خود را بصورت تجربی بشناسد.

وبه هنگام خلق آنچه "اینجا"است وآنچه "آنجا" است خداوند این امکان را فراهم ساخت تا خودش را بشناسد.

در لحظه ی این انفجار بزرگ که از درون صورت گرفت خداوند نسبیت (Relativity)را خلق کرد، بالاترین هدیه ای که به خودش داد.

بنابراین رابطه(Relationship) بالاترین موهبتی است که خداوند به انسان عطا کرد.

                                                                                         "نیل دونالد والش"


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 بهمن1388 توسط فخری
 چرایی من

زندگی فرصتی است برای ما که آنچه را به طور ذهنی وتصوری آموخته ایم بطور تجربی بشناسیم.

این عالم همه ی علمش یک یادآوری است.ما به این دنیا آمده ایم تا بیاد بیاوریم وآن را که هستیم

مجدداًبیافرینیم.

 روح ما آنچه را که باید می داند وچیزی برایش پوشیده وندانسته نیست.با این وجود دانستن تنها کافی نیست.روح در جستجوی تجربه است.اخلاقیاتی را ما می دانیم در اینجا فقط حجابی افتاده.

آنها که بهتر یادشان است آثار هنری وادبی خلق می کنند.

تا زمانی که فهم کلی به صورت تجربه در نیاید٬هر آنچه موجود است ٬وهم و گمان است.

خداوند مدتها نظر به جمال خود داشت.مدتی که طول آن از سن ضرب در سن کائنات بیشتر است.

به این ترتیب انسان تجربه ی خداوند از خودش است٬شاید تصمیمی برای اینکه شناخته شود. 

                                                                                             "نیل دونالد والش"

ذات اقدس الهی نظری کرد به منتهای جمال خودش٬عکس جمال خودش را بر پرده ی عالم نقش کرد.

یکی شد دوتا.یکی لیلی شد و یکی مجنون٬بدون آنکه به توحید لطمه بخورد.آن لیلی نظری کرد به منتهی جمال خودش ومجنون پیدا شد واز این مجنون هزاران هزار مجنون پیدا شد.

وجه جمال او آمد در تمام آفرینش ٬شد زیبایی.  

گر دیده ی پاک عشق بگشایی                               نقشی نه که در سرشت زیبا نیست

گر به اقلیم عشق روی آری                                     همه آفاق گلستان بینی

                                                                          "دکتر حسین الهی قمشه ای"


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 6 بهمن1388 توسط فخری
درباره وبلاگ
"عشق لذتیست مثبت که موضوع آن زیبایی است ، احساسی عمیق، علاقه‌ای لطیف و یا جاذبه‌ای شدید که محدودیتی در موجودات. مفاهیم ندارد و می‌تواند در حوزه‌هایی غیر قابل تصور ظهور کند.این حس را با نفسهایم می آمیزم ودر آن زندگی می کنم.باشد که با آن تعالی یابم.
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه