تصوير ماه در آب
تو ماه را بنگر
و من در تلاطم امواج بی امان،
در پی پيکر پاره پاره مهتاب
تکه تکه هايش را آنگونه که خود می خواهم کنار هم می چينم
و ماه را از نو در ذهنم آنگونه که می خواهم می سازم.
پروردگارا به من آرامشی عطا فرما تا آنچه را که نمی توانم تغییر دهم، بپذیرم
وشهامتی که آنچه را که می توانم، تغییر دهم
وبینشی که تفاوت این دو را بدانم ...
درسبحانک ما عرفناک غرق شوم
یامی توانم به غور در اندیشه
سبحانی ما اعظم شانی برسم.
وقتی به زندگی امروز فکر می کنم وبخشهایی از آن را با گذشته ای که به خاطر دارم وگاهی با گذشته ای که فقط از طریق مطالعه برداشتی در حد توانایی خودم از آن داشته ام مقایسه می کنم مغایرت هایی بس عظیم احساس می کنم.با خودم فکر می کنم که ترسیم زندگی امروز ما در اواسط قرن گذشته برای انسانهای آن دوره بیشتر به فضایی سورئال می ماند ولی ما امروز عمر خودمان یعنی سرمایه ی در اختیارمان رادر چنین فضایی سپری می کنیم که برایمان رئال گشته.نمی دانم آیا انسانها متوجه عبور از زمان فئودالیته و ورودشون به جامعه ی صنعتی شدند یا این تغییرات آنقدر ظریف اتفاق افتاد که خواسته یا ناخواسته فقط تسلیم شدند شاید هم تسلیم نشدند وتا آخرین روزهای فرصت بودنشان در دنیا روی باور ها و اعتقادات قبلیشان پافشاری کردند وهیچ چیزجدیدی را نپذیرفتندوشاید عده ای هم بودند که بسیار زیرکانه تغییر را دریافتند وآنرا تبدیل به فرصت برای خود کردند.تغییرات زندگی امروز ما را به کجا خواهد برد؟
ما امروزبا وجودی که مدارک تحصیلی بالایی اخذ می کنیم ومدعی هستیم که آگاهی بیشتری داریم اما درک عمومی پایین تر وقدرت تشخیص کمتری از خود نشان می دهیم.
ما امروز بدون ملاحظه ایام در گذر٬خیلی کم می خندیم٬خیلی تند رانندگی می کنیم٬خیلی زود عصبانی می شویم٬تا دیر وقت بیدار می مانیم ٬خسته از خواب بلند می شویم ٬خیلی کم مطالعه می کنیم٬اغلب اوقاتمان را تلویزیون می بینیم وبندرت دعا می کنیم وبا همه ی اینها در جستجوی خوشبختی هستیم ودر تمام موارد فقط به خودمان حق می دهیم..
ما امروززندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما زندگی کردن را نه!اغلب تنهابه زندگی سالهای عمر افزوده ایم ونه زندگی را به سالهای عمرمان.
تا ماه رفته وبرگشته ایم ٬هسته ی اتم را شکافته ایم ولی هنوز فضای درون خود را نمی شناسیم ودر گرداب تعصبات بیهوده ی خود دست وپا می زنیم.
بیشتر می نویسیم ولی کمتر یاد می گیریم٬بیشتر برنامه ریزی می کنیم اما کمتر به انجام می رسانیم کامپیوتر های بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری را نگهداری کنیم ورونوشت های بیشتری تولید کنیم کیفیت را فراموش وکمیت را جایگزین کرده ایم.
کاش می شددر کنار تمام پیشرفتها ی امروز بازهم در ایوان نشست واز منظره لذت برد بدون اینکه به نیازهایمان فکر کنیم دلم برای حوض خانه ی مادر بزرگ تنگ است دیگر نه مادر بزرگ هست نه حوض ونه آن خانه فقط آلبوم عکسی است که کودکی شاد را در یکی از آن عکسها زیر درخت آلبالو کنار حوض نشان می دهد.

آيا جهنم اگزوترم (دفعکنندهء گرما) است يا اندوترم (جذبکنندهء گرما)؟
اکثر دانشجويان برای ارائه پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که میگويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد میشود متناسب است. يا به عبارت سادهتر در يک سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند.
اما يکی از آنها چنين نوشت:
اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير میکند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده میشوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمیکند. پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک میکنند برابر است با صفر. برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده میشوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان میکنيم. بعضی از اين اديان میگويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم میرود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيدهای را ترويج میکند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، میتوان استنباط کرد که همه ی ارواح به جهنم فرستاده میشوند.
با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه میشويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر میشود. حالا میتوانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن
وجود دارد:
۱- اگر جهنم آهستهتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود.
۲- اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند.
اما راهحل نهايی را میتوان در گفته ی همکلاسی من ترزا يافت که میگويد:
«مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم! » از آن جايی که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد) ، نظريه شماره ی۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است.
تنها جوابی که نمره ی کامل را دريافت کرد، همين بود.
این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم.
شعری زیبا از مهرداد اوستا:
وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
رمیدی ونرمیدم، بُريدي و نبريدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم
كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم
مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم
چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم
بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم
نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم
جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم
به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم
وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟
دانلود تصنیف با صدای عبدالحسین مختاباد
ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.
مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند.

دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه درباریان قرار گرفته و درگیر مهمانی ها وروابط درباری می شود.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند .ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود .
تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...
مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود.
بعد از پیروزی انقلاب ، نامزد اوستا به فرانسه می رود.
در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد.اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید.
ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود.
شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج.
نیمههای شب صدای فریاد و ناله شنید. برخاست و از خانه بیرون آمد. صدای فریاد و نالههای دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش میرسید.
مبهوت فریادها و نالهها بود که شبان دست بر شانهاش گذاشت و گفت: این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شبها نالههایش را میشنویم. چون در بین ما نیست همین فریادها به ما میگوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال میشویم که نفس میکشد.
ناصر خسرو گفت: میخواهم به پیش آن مرد روم.
مرد گفت: بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد. ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود.
مرد به آن دو گفت از جان من چه میخواهید؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم.
ناصر خسرو گفت: من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده، اگر عاشقی همراه من شو. چون در سفر گمشده خویش را باز یابی. دیدن آدمهای جدید و زندگیهای گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود...
چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم.
چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود. سالها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش باز گشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت.
اندیشمند سرزمینمان ارد بزرگ میگوید: "سنگینی یادهای سیاه را با تنهایی دو چندان میکنی. به میان آدمیان رو و در شادمانی آنها سهیم شو. لبخند آدمیان اندیشههای سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود. "

