تبليغاتX
زندگی با عشق
               
-من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید.
 خدا گفت : نه
آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در

تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی.


-من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد.

خدا گفت : نه روح تو کامل است . بدن تو موقتی است. 

 -من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد.

خدا گفت:نه
شکیبایی بر اثر سختی ها به دست می آید.شکیبایی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است.

-من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد.

خدا گفت : نه من به تو برکت می دهم خوشبختی به خودت بستگی دارد.

-من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد.
 خدا گفت :نه
درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد.

-من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد.

خدا گفت : نه تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی.

-من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید.

خدا گفت :نه
من به تو زندگی می بخشم تا تو از همه ی آن چیزها لذت ببری.

-من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم.

خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی،امروز روز تو خواهد بود
آن را هدر نده.

داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ می دهد درک کن و برکت خواهی یافت.

((و من مضطرب و دل نگران به تو گفتم که پر از تشویشم

چه شود آخر کار

و تو گفتی آرام که خدا هست کریم پاسخی نرم و لطیف

که به من داد یک آرامش شیرین و عجیب))


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 دی1388 توسط فخری

                                 در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد                                

و آن آگاهي است

و تنها يك گناه،

وآن جهل است

و در اين بين ، باز بودن و بسته بودن چشم ها،

تنها تفاوت ميان انسان هاي آگاه و نا آگاه است

نخستين گام براي رسيدن به آگاهي

توجه كافي به كردار ،  گفتار و پندار است.

زماني كه تا به اين حد از احوال جسم،

ذهن و زندگي خود با خبر شديم،

آن گاه معجزات رخ مي دهند.

در نگاه مولانا و عارفاني نظير او

زندگي ، تلاش ها و روياهاي انسان

سراسر طنز است!

چرا كه انسان نا آگاهانه

همواره به جست و جوي چيزي است

كه پيشاپيش در وجودش نهفته است!

اما اين نكته را درست زماني مي فهمد

كه به حقيقت مي رسد!

نه پيش از آن! 

 "بودا" درست در نخستين شب

ازدواجش، در حالي كه هنوز آفتاب اولين صبح

زندگي مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در

جست و جوي حقيقت ترك مي كند. اين سفر ساليان

سال به درازا مي كشد و زماني كه به خانه باز مي گردد

فرزندش سيزده ساله بوده است! هنگامي كه

همسرش بعد از اين همه انتظار چشم در چشمان

"بودا" مي دوزد، آشكارا حس مي كند كه او به حقيقتي

بزرگ دست يافته است. حقيقتي عميق و متعالي.

بودا كه از اين انتظار طولاني همسرش

شگفت زده شده بود از او مپرسد: چرا به دنبال

زندگي خود نرفته اي؟!

همسرش مي گويد: من نيز در طي اين سال ها

همانند تو سوالي در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش

مي گشتم! مي دانستم كه تو بالاخره باز مي گردي

و البته با دستاني پر! دوست داشتم جواب سوالم را

از زبان تو بشنوم، از زبان كسي كه حقيقت را

با تمام وجودش لمس كرده باشد. مي خواستم بپرسم

آيا آن چه را كه دنبالش بودي در همين جا و در

كنار خانواده ات يافت نمي شد؟!

و بودا مي گويد: "حق با توست! اما من پس از

سيزده سال تلاش و تكاپو اين نكته را فهميدم كه

جز بي كران درون انسان نه جايي براي رفتن هست

و نه چيزي براي جستن!"

حقيقت بي هيچ پوششي

كاملا عريان و آشكار در كنار ماست

آن قدر نزديك

كه حتي كلمه نزديك هم نمي تواند واژه درستي

باشد!

چرا كه حتي در نزديكي هم

نوعي فاصله وجود دارد!

ما براي ديدن حقيقت

تنها به قلبي حساس

و چشماني تيزبين نياز داريم.

تمامي كوشش مولانا

در حكايت هاي رنگارنگ مثنوي

اعطاي چنين چشم

و چنين قلبي به ماست

او مي گويد:

معجزات همواره در كنار شما هستند

و در هر لحظه از زندگي تان رخ مي دهند

فقط كافي است نگاه شان كنيد

اومی گويد:

به چيزي اضافه تر از ديدن

نيازي نيست!

لازم نيست تا به جايي برويد!

براي عارف شدن

و براي دست يابي به حقيقت

نيازي نيست كاري بكنيد!

بلكه در هر نقطه از زمين،

و هر جايي كه هستيد

به همين اندازه كه با چشماني كاملا باز

شاهد زندگي

و بازي هاي رنگارنگ آن باشيد،

كافي است!

اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم

   صدق ميكند! 

اگر بتوانیم چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم

                                عميق ترين راز ها را فرا گرفته ايم!



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 دی1388 توسط فخری

در بـزم وصـال تو نگویـم ز کم و بیـش

چون آینه خو کرده به ویرانی خویشم

لب باز نکـردم به خروشـی و فقـانـی

  من محـرم راز دل طوفـانی خـویشـم


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 دی1388 توسط فخری

فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره ی اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند.

طبق گفته های استاد تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند به ما شانس و فرصت یادگیری و یا آموزش دادن را می دهند.

در این لحظه بود که به درگاه و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود ولی ظاهری بسیار حقیرانه داشت.

شاگرد گفت :

-این مکان را ببینید. شما حق داشتید. من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم، در بهشت بسر می بردند، اما متوجه آن نیستند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند.

استاد گفت:

-من گفتم آموختن و آموزش دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد، کافی نمی باشد.

بایستی دلایل را بررسی کرد.  فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علتهایش بشو یم.

سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند. یک زوج  و۳ فرزندشان، با لباسهای پاره و کثیف.

استاد خطاب به پدر خانواده می گوید:

-شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید، در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد؟ چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟

و آن مرد نیز در آرامش کامل پاسخ داد:

-دوست من ما در اینجا ماده گاوی داریم که هر روز، چند لیتر شیر به ما می دهد. یک بخش از محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم. با بخش دیگر پنیر، کره و یا خامه برای مصرف شخصی خوددرست می کنیم. و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم.

استاد فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد. در میان راه، رو به شاگرد کرد وگفت:

-  آن ماده گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی به پایین پرت کن.

شاگرد:  اما آن حیوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است.

و فیلسوف ساکت ماند. آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته باشد، همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و گاو هم در آن حادثه مرد.

این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سالها، زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود، تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگردد و با شرح ما وقع از آن خانواده تقا ضای بخشش و به ایشان کمک مالی نماید.

اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به یک مکان زیبا شده بود با درختانی شکوفه کرده، و تعدادی کودک با ظاهری آراسته ومرتب که در باغچه خانه مشغول بازی بودند. با این تصور  که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند، مایوس و ناامید گردید. در زد و وارد خانه شد و مورد استقبال یک خانواده بسیار مهربان قرار گرفت.

سوال کرد:

-آن خانواده که در حدود ۱۰ سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟

جوابی که دریافت کرد، این بود:

-آنها همچنان صاحب این مکان هستند.

-  صاحب خانه او را شناخت و از احوالات استاد فیلسوفش پرسید. اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن مکان زندگی به آن خوبی شده اند.

آن مرد گفت:

-ما دارای یک گاو بودیم، اما از صخره پرت شد و مرد. به همین خاطربرای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدم. گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور به بریدن وفروش تعدادی از درختان شدم و پس از آن به فکر خرید چرخ نخ ریسی افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم، و با خود فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم. به این ترتیب یکسال سخت گذشت، وقتی خرمن محصولات رسید، من در حال فروش و صدور حبوبات، پنبه و سبزیجات معطر بودم.

هرگز به  این مسئله فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسیل من در این نکته خلاصه می شد که :چه خوب شد آن گاو مرد...

اگردرجریان رودخانه صبرت ضعیف باشدهرتکه چوبی مانعی عظیم برسرراهت خواهدشد.

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 دی1388 توسط فخری
یا لل عجب!!!

در چنبره ی واقعیت هایی که داستان شدند یا داستانهایی که واقعیت شدند،گیرافتاده ایم.

برای من وهمه ی هم سن وسالهای من که کلاًسه دهه از زندگیمان می گذرد این سه دهه زندگیمان هم سه پاره شده!شاید در قالب اپیزود این پراکندگی لجام گسیخته قانونی بگیرد.

-اپیزود اول:

واقعیتی بود که در آن زندگی کردیم،جنگ.

داستانهایی بود از واقعیت های گذشته که مکرر برایمان می گفتند،انقلاب.

-اپیزود دوم:

 داستان وفیلم وشعروتاتر بود از واقعیتی که پشت سر گذاشتیم وتمام شده بود.

ولی هی اسیری ومفقودالاثری وشهادت های اپیزود اول که برایمان می گفتند.

وما هم غمگین می شدیم وگه گاه اشکمان هم در می آمد.

-اپیزود سوم:

حالا دوباره همه ی داستانها یی که برایمان می گفتند واقعیت شد.

شعارنویسی وتظاهرات وتعقیب وگریزوخرابکاری های کوچک وبزرگ در دانشگاه.

همه اش دوباره تکرار شد.

واینبار شنوندگان داستان ها شدند بازیگرواقعیت جدید!!!!به امید آنکه

وطن دوباره بشود قهرمان داستان قدیمی چند هزار ساله خودش.



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 29 آذر1388 توسط فخری
درباره وبلاگ
"عشق لذتیست مثبت که موضوع آن زیبایی است ، احساسی عمیق، علاقه‌ای لطیف و یا جاذبه‌ای شدید که محدودیتی در موجودات. مفاهیم ندارد و می‌تواند در حوزه‌هایی غیر قابل تصور ظهور کند.این حس را با نفسهایم می آمیزم ودر آن زندگی می کنم.باشد که با آن تعالی یابم.
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه